عبد الرحمن جامى

136

أشعة اللمعات ( فارسى )

هر دو عرض و خواه يكى جوهر و ديگرى عرض - « صورت بندد و در چشم شهود در همهء وجود جز يك موجود نمىتواند بود » كه آن ذات - فى حدّ ذاته - بر صفت اطلاق باشد و بر صورت ساير موجودات مقيّده برآمدهء وى ، به اعتبار ظهور عين مقيّدات باشد و مقيّدات در مرتبهء بطون عين وى ؛ پس وقتى كه وى را قياس با مقيّدات كنند عين مقيّدات باشد ، پس نه حلول ممكن باشد و نه اتحاد ؛ اما ميان مقيّدات حلول در نفس - الأمر مىتواند بود و اتحاد به حسب توهّم ؛ زيرا كه اتحاد بين الشيئين مطلقا محال است ، چنانچه در علوم عقليّه بيان كرده‌اند . « العين واحدة و الحكم مختلف * و ذاك سرّ لأهل العلم ينكشف » يعنى ذات حقّ كه وجود مطلق است يكى است ، اما احكام اعيان ثابته كه در وى نمايان شده مختلف است ؛ زيرا كه اعيان به حسب احكام و آثار متفاوتند ؛ پس تعدّد و تكثّرى كه مىنمايد ، منشأ آن ، اختلاف احكام است نه تعدّد ذوات و اين معنى كه عين ، واحد است و تعدّد متوهّم ، ناشى از احكام مختلفه است نه آنكه ذوات ، متعدد باشند ؛ سرّى است كه بر ارباب علوم موهوبه منكشف مىشود نه بر علوم مكتسبه . « صاحب كشف » كه حقيقت كار بر وى چنان‌كه هست منكشف شده ، « كثرت در احكام بيند نه در ذات ؛ چه داند » كه ذات واحد است و به تعدّد و تكثّر احكام ، متغيّر و متكثر نگردد ؛ زيرا « چه تغيّر احكام در ذات نكند » و آن را متغيّر نگرداند ؛ « چه ذات را كمالى است كه قابل تغيّر و تأثّر نيست » و آن كمال ، وجوب وجود و قدم وحدت است ؛ پس وحدت ذات به احكام مختلفه متغيّر نگردد و ذات متكثر نشود ، بلكه متكثّر نمايد ؛ چنان‌كه « نور » - فى حدّ ذاته - « به الوان آبگينه » از حمرت و صفرت و خضرت و غيرها ، « منصبغ نشود ، اما چنان نمايد » كه منبصغ شده ؛ « شعر : لا لون للنّور لكنّ فى الزّجاج بدا * شعاعه فتراءى فيه الوان » يعنى نور را كه عين واحد است ، در اين مثال ، هيچ رنگى نيست ؛ ليكن زجاج را رنگ هست چون بر زجاج ، پرتو آن نور مىافتد و رنگ او پيدا مىكند ، مىنمايد كه آن